مریضی گل دخترم
سلام دختر خوشگلم .... سلام نفس مامان ...
نمیدونم باز دوباره چی شد که یکدفعه ای حسابی مریض شدی ... حالت خوب بود تا شبی که عمو مجید و عمو جواد اینا
خونمون بودن . فرداش که رفتیم خونه مامانی اینا هم حالت خوب بود . فقط یه چند تا سرفه کردی. اما شبش نتونستی خوب
بخوابی و یه کم گریه کردی و سرفه های خراب کردی . تا صبح که بردیمت دکتر حتی دو بار هم بالا آوردی .خیلی حالت بد بود
و هزار بار مردم و زنده شدم ....

تا اینکه دکتر بردیم و گفت حساسیت داری و این سرفه هات به خاطر حساسیت هست نه چرک در کار هست نه سرماخوردگی...
چند تا دارو هم داد که به مصیبت اینا رو بهت دادیم چون یکیش خیلی تلخ بود ... خلاصه هی زمان می گذشت و تو نه تنها
بهتر نمی شدی که حتی بدتر هم می شدی . تا جایی که شب ساعت 8 اینا بود که بابا و باباجی می گفتن ببریمت بیمارستان
چون اصلا نمی تونستی خوب نفس بکشی و با هر بار سرفه از شدت گلو درد گریه میکردی ... اون شب؛شب خیلی سختی بود ؛از
طرفی حال خراب شما که داشتی جلوی چشمام اب می شدی و از طرفی هم استرسی که بابات داشت ؛از پا در می آورد منو
...اون شب حتی باباجی هم پیش ما خوابید ... ولی چه خوابی... شب بعد از کلی گریه کردن به خاطر اینکه داروی به شدت
تلخی خورده بودی؛ ساعت 1:30 خوابیدی که البته زنمو زهره و ایمان هم چون دلشون بند بود 12 تا 1:30 پیش ما بودن
....ساعت 3یکدفعه بلند شدم و دیدم داری تو تب میسوزی .... اول بهت استامینوفن دادم ... اما همچنان داغ بودی ... خلاصه
تا ساعت 5مرتب چکت میکردم و البته پاشویه ات میکردم .... خیلی خیلی لحظات سختی بود که البته به خاطر تشخیص
نادرست دکتراولی بود ...خلاصه اون شب و تا صبح گذرونیم و صبح دوباره بردیمت یه دکتر دیگه تو بیمارستان عرفان ؛ این
دکتر گفت که ویروس جدید سرماخوردگی و گرفتی و کلی دارو و آنتی بیوتیک داد. از اونجا مستقیم من و شما اومدیم خونه
مامانی اینا .... چون واقعا احساس درماندگی میکردم و نیاز به یه پناه گرم و آرامش بخش داشتم ... تا 3 روز اونجا بودیم ...
خداروشکر بهتر شده بودی ؛اما هنوز تا سلامتی کامل ،فاصله بود...

طبق معمول موقع مریضی جز شیر من چیزیو نمی خوردی ... باز اونجا که بودیم یه کم آبگوشت و دارو جوشوندنی هم بهت
دادیم و خوردی اما وقتی اومدیم خونه خودمون ؛اصلا چیزی نمی خوردی ؛جز شیر من و آب پرتقال ....

بعد از چند روز احساس کردم هنوز یه کم سرفه هات ادامه داره و البته بینیت کیپ بود؛به خاطر همین بردیمت یه دکتر دیگه
که یکی از شاگردای مامانی بهش معرفی کرده بود. این دکتر گفت که سرفت به خاطر حساسیت هست که البته آلودگی هوا هم
بیشترش کرده و 3 تا داروی حساسیت بهت داد. اینا رو که خوردی شکر خدا خوب شدی ... اما فکر کنم یه یک کیلویی تو این
مدت کم کردی؛ چون هیچی نمی خوردی .... راستی وقت آتلیه ات هم عقب انداختم به خاطر مریضیت انشالله که ایندفعه
بتونم ببرمت ...
این عکسها تو خونه مامانی اینا ست ... قربونت برم که اینقدر معصوم و نازی ...



این عکسا هم شما و خاله فاطمه سوار بر جاروبرقی ....






فدات شم که در هر حالت خوش اخلاقی ....










مریضی گل دخترم 


